<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" version="2.0">
  <channel>
    <title>شناخت</title>
    <link>https://kj.sbu.ac.ir/</link>
    <description>شناخت</description>
    <atom:link href="" rel="self" type="application/rss+xml"/>
    <language>fa</language>
    <sy:updatePeriod>daily</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 00:00:00 +0330</pubDate>
    <lastBuildDate>Mon, 22 Jun 2026 00:00:00 +0330</lastBuildDate>
    <item>
      <title>سخن سردبیر</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_107153.html</link>
      <description/>
    </item>
    <item>
      <title>فلسفه و تئورژی در اندیشۀ پروکلوس</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_107141.html</link>
      <description>تئورژی نوعی جادو با استفاده از نمادها برای تسخیر ارادۀ ایزدان و تصرف در قوای الهی است. تئورژیست معتقد است که بعضی اشیاء به سبب شباهت-هایی نمادین با ایزدان ارتباط دارند و با استفاده از آنها می‌توان اراده و قوای آن ایزدان را تسخیر کرد. به عقیدۀ پروکلوس تئورژی نوعی معرفت است و فلسفه و تئورژی علی‌رغم بعضی تفاوت‌ها مبانی مشترکی دارد. فلسفه معرفتی مبتنی بر نام‌ها و ایده‌ها و تئورژی معرفتی مبتنی بر نمادها است. وی این دو نوع معرفت را با تفسیری متفاوت از دو مفهوم علیت و شباهت با یکدیگر جمع می‌کند، زیرا به عقیدۀ او هر معرفتی مبتنی بر رابطۀ علی و علیت مبتنی بر شباهت علت و معلول به یکدیگر است. هر علتی معلول‌هایی شبیه به خود پدید می‌آورد و هر معلولی به موجب این شباهت به علت خود بازمی‌گردد و بازگشت معلول به علت همان معرفت است. علیت و شباهتی که پروکلوس توصیف می‌کند، از اصول جادو است و نظیری در علم و فلسفه ندارد. پروکلوس با ارائۀ تبیینی متفاوت از علیت و شباهت، فلسفه و جادو را به یکدیگر نزدیک می‌سازد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>هم‌سویی وجودی و امکان کشف حقیقت: تحلیل معرفت‌شناختی تأثیرات معرفتی عصیان و تعبد با تکیه بر نظریه &amp;laquo;تأثیرات معرفتی ارتکاب گناه&amp;raquo;</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_107142.html</link>
      <description>نسبت میان وضعیت وجودی فاعل شناسنده و امکان کشف حقیقت، در سنت غالب معرفت‌شناسی مدرن ذیل الگوی &amp;amp;laquo;سوژه خنثی&amp;amp;raquo; به حاشیه رانده شده و فرایند شناخت به کنشی صرفاً ذهنی و روش‌محور فروکاسته شده است. این مقاله با نقد این پیش‌فرض، از این ایده که صدق معرفت نه صرفاً تابع کفایت شواهد و اعتبار استدلال، بلکه وابسته به نحوه استقرار وجودی انسان در نسبت با حقیقت است، دفاع می‌کند. بر اساس بازسازی فلسفی نظریه &amp;amp;laquo;تأثیرات معرفتی ارتکاب گناه&amp;amp;raquo; و تفسیر آن در سطحی وجودشناختی، نشان داده می‌شود که تحریف معرفتی را نمی‌توان به نقص‌های تصادفی روش یا داده فروکاست، بلکه باید آن را پیامد گسست ساختاری انسان از حقیقت دانست؛ گسستی که افق ادراک را به‌صورت نظام‌مند محدود می‌سازد. در مقابل، تعبد به‌مثابه هم‌سویی وجودی با واقع صورت‌بندی می‌شود؛ وضعیتی که نه بدیلی غیرعقلانی، بلکه شرط امکان انکشاف ژرف‌تر حقیقت و فعلیت‌یافتن عقلانیت اصیل است. روش پژوهش تحلیلی&amp;amp;ndash;مفهومی و مبتنی بر گفت‌وگوی انتقادی میان معرفت‌شناسی معاصر و منابع فلسفی دینی است. حاصل این تحلیل، ارائه مدلی وجودشناختی از شناخت انسانی است که در آن کشف حقیقت رخدادی وابسته به کیفیت نسبت وجودی فاعل شناسنده با واقع تلقی می‌شود و عصیان و تعبد به‌عنوان دو وضعیت متقابل، افق معرفت را به‌طور ساختاری مسدود یا گشوده می‌سازند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>حقیقت؛ قدرت؛ خود (درآمدی بر اندیشه میشل فوکو در باب سوژه؛ در کشاکش قدرت، حقیقت و مقاومت)</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_107143.html</link>
      <description>به فوکو ایراد گرفته می‌شود که مقاومت را شرح نداده و سوژه‌ی او، محبوس در خود و منقاد در زبان است. پژوهش پیش‌رو سوژه‌ی فوکو، در عمده آثارش، را نه سوژه که سوژه-منقاد می‌فهمد؛ اما مدعی است، او همچنین از سوژه‌ای سخن گفته که سویه‌های اگزیستانسیال دارد، این سوژه، دیگر منقاد نیست. دستگاه فکری فوکو بدون این سوژه ابتر می‌ماند. در پهنه‌ی آثار او همواره ایده مقاومت جاری است، این مفهوم تناظری هستی‌شناختی با مفهوم سوژه دارد. به واقع، فوکو از دو سوژه سخن می‌گوید، نخستین، سوژه‌ای منقاد که ذیل گفتمان و کردوکارهای قدرت و تکنیک‌های خود پدیدار می‌شود. این سوژه قرابت آشکاری با سوژه لکان و آلتوسر دارد. دیگر، سوژه‌ای که امکان بازآفرینی و خلق خویش‌‌تن را دارد و می‌تواند بازی دانش-قدرت را بر هم زند و هویتی از نو، نه کشف، که خلق کند. این سوژه به ابرانسانِ مدنظر نیچه نزدیک است. پژوهش حاضر نخست مروری کوتاه بر اندیشه دیرینه‌-تبارشناسانه فوکو و وجوه رهایی‌بخش آن خواهد داشت، سپس به فقره سوژه می‌پردازد. تأکید اصلی بر سوژه دوم فوکو است، که به رغم اهمیت شایان، به واسطه گفتارهای متراکم حول سوژه نخست، کمتر مورد توجه واقع شده است.</description>
    </item>
    <item>
      <title>پیروی از قاعده و جامعه‌پذیری: خوانشی تربیتی از ویتگنشتاین</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_107144.html</link>
      <description>مقاله حاضر می‌کوشد تا با تکیه بر مفاهیم کلیدی فلسفه متأخر ویتگنشتاین ــ چون &amp;amp;laquo;تمرین&amp;amp;raquo; در برابر &amp;amp;laquo;تبیین&amp;amp;raquo;، &amp;amp;laquo;بازی‌های زبانی&amp;amp;raquo; به‌مثابه بخشی از &amp;amp;laquo;شکل زندگی&amp;amp;raquo;، &amp;amp;laquo;پیروی از قاعده&amp;amp;raquo; به عنوان پدیده‌ای اجتماعی، طرد &amp;amp;laquo;زبان خصوصی&amp;amp;raquo;، و تلقی از فلسفه به مثابه &amp;amp;laquo;درمان&amp;amp;raquo; ــ خوانشی تربیتی از این فیلسوف ارائه دهد. استدلال اصلی آن است که جامعه‌پذیری و تربیت اجتماعی را نمی‌توان صرفاً فرایندی آگاهانه، مبتنی بر قاعده و قابل توضیح به زبان دانست؛ بلکه درونی‌شدن هنجارها، ارزش‌ها و مهارت‌های اجتماعی از راه &amp;amp;laquo;تمرین&amp;amp;raquo; و تکرار عملی در بافتی از کنش‌ها و واکنش‌های اجتماعی صورت می‌پذیرد، نه از طریق انتقال نظری قواعد. بر این اساس، دلالت‌های این خوانش برای نظام‌های تربیتی عبارت است از: اولویت‌یافتن &amp;amp;laquo;تمرین&amp;amp;raquo; بر &amp;amp;laquo;تبیین&amp;amp;raquo;، هدف‌گیری &amp;amp;laquo;درون‌شدن به یک شکل زندگی&amp;amp;raquo; به جای آموزش صرف باورهای درست، فهم پیوند ناگسستنی &amp;amp;laquo;توافق&amp;amp;raquo; و &amp;amp;laquo;قاعده&amp;amp;raquo;، نقش محوری &amp;amp;laquo;مثال‌ها و نمونه‌های مشترک&amp;amp;raquo; در شکل‌دهی به قضاوت، تأخیر &amp;amp;laquo;تردید&amp;amp;raquo; و تفکر انتقادی نسبت به باورهای زیرین، ضرورت &amp;amp;laquo;دیگری&amp;amp;raquo; در فرایند معناپردازی و تربیت، بازتعریف فضایل اخلاقی چون شرم و اعتراف به مثابه دستاوردهای جامعه‌پذیری زبانی، و سرانجام تلقی از فلسفه (و به تبع آن، تفکر تربیتی) به مثابه &amp;amp;laquo;درمان&amp;amp;raquo; و دگرگونی در &amp;amp;laquo;شیوه زندگی&amp;amp;raquo;. &amp;amp;mdash; پیامد تربیتی این خوانش، گذار از آموزش انتزاعی قواعد به طراحی موقعیت‌های غنی از تمرین جمعی، درون‌شدن تدریجی به &amp;amp;laquo;شکل زندگی&amp;amp;raquo;، اولویت‌بخشی به یقین‌های عملی پیش از تردید، و سنجش درک و پیروی از قاعده از راه مشاهده تعاملات اجتماعی و بازخورد دیگری است.</description>
    </item>
    <item>
      <title>عواطف: &amp;laquo;هسته مرکزی&amp;raquo; فلسفه تعلیم و تربیت لیز جکسون</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_107145.html</link>
      <description>در این مقاله تلاش داریم مفهوم &amp;amp;laquo;عواطف&amp;amp;raquo; را در بطن یا کانون مرکزی فلسفه تعلیم و تربیت لیز جکسون، فسلسوف تعلیم و تربیت معاصر، با استناد به کتاب ها ، مخصوصاً کتاب عواطف: فلسفه تعلیم و تربیت در عمل (2024)، و مقالات او تبیین و تحلیل کنیم. از نظر وی در چند دهه اخیر سلامت عاطفی به موضوعی داغ در جامعه و تعلیم و تربیت تبدیل شده است ولی در فلسفه تعلیم و تربیت غربی غالباً عواطف نادیده گرفته می شود و در عوض بر ارزش ها و هنجارهای عقل گرایانه تأکید می شود ولی در مشرق زمین بر نقش عواطف در روابط اجتماعی افراد تأکید می شود. از اینرو جکسون با دفاع از اخلاق مراقبت فیلسوفانی مثل نل نادینگز از اخلاق وظیفه گرای کانتی و فایده گرای بتنامی انتقاد می کند. در نهایت این مقاله نشان می دهد که &amp;amp;laquo;عاطفه&amp;amp;raquo; در فلسفه تعلیم و تربیتِ لیز جکسون عنصری مرکزی است و او تلاش می‌کند نشان دهد که آموزش صرفاً یک فرایند شناختی و انتقال اطلاعات نیست بلکه عمیقاً با احساسات، ارزش‌ها و تجربه زیسته انسان‌ها در بطن روابط اجتماعی افرادگره خورده است. او در آثارش، به‌ویژه در چارچوبی که به آن چرخش عاطفی در آموزش می‌گویند، بر این نکته تأکید می‌کند که عاطفه نه‌تنها بخشی حاشیه‌ای از یادگیری نیست، بلکه یکی از نیروهای شکل‌دهنده تفکر، قضاوت اخلاقی و هویت فردی است.</description>
    </item>
    <item>
      <title>نقد و بررسی دیدگاه آدام اسمیت در باب مسئلۀ لذت تراژیک و مقایسۀ آن با آرای هیوم و برک</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_107146.html</link>
      <description>چرا انسان‌ها از تماشای بازنمایی رنج و مصیبت در تراژدی لذت می‌برند، درحالی‌که همان صحنه‌ها در زندگی واقعی برایشان ناخوشایند است. این مقاله کوشیده است تا آرای آدام اسمیت، فیلسوف اسکاتلندی دورۀ روشنگری، را دربارۀ مسئلۀ فوق، موسوم به &amp;amp;laquo;لذت تراژیک&amp;amp;raquo; یا &amp;amp;laquo;تناقض تراژدی&amp;amp;raquo; بکاود؛ اسمیت در کتاب نظریۀ احساسات اخلاقی، راه‌حل این مسئله را نه در نظریه‌های خودمدارانه‌ای چون دیدگاه توماس هابز (که لذت را ناشی از آگاهی بر امنیت خود می‌داند) و نه صرفاً در نظریۀ فرم‌گرایانۀ دیوید هیوم دایر بر بیان فصیح و بلیغ، بلکه در مفهوم &amp;amp;laquo;همدلی&amp;amp;raquo; جست‌وجو می‌کند. از نظر او، همدلی واکنشی خودکار نیست، بلکه فرآیندی مبتنی‌بر قوۀ خیال و داوری اخلاقی است. تماشاگر از طریق قوۀ خیال، خود را در موقعیت شخصیت قرار می‌دهد و لذت اصلی نه از رنج کشیدن، بلکه از &amp;amp;laquo;هماهنگی احساسات&amp;amp;raquo; و &amp;amp;laquo;تأیید&amp;amp;raquo; عواطف متناسب شخصیت در آن موقعیت نشئت می‌گیرد. از این رو، به‌نظر می‌رسد که این نظریه، با تأکید بر پیوند ناگسستنی میان زیباشناسی و اخلاق، همدلی را به عاملی برای پرورش فضیلت و نیکخواهی تبدیل می‌کند و لذا راه‌حلی جامع‌تر و اخلاقی‌تر از سایر راه‌حل‌های پیشنهادی برای مسئلۀ تناقض تراژدی به‌نظر می‌رسد. از آنجا که راه‌حل او از یک سو متفاوت از دیوید هیوم و از سوی دیگر شبیه ادموند برک است، مقایسۀ آن با آرای این دو متفکر و سنجش نقاط قوت و ضعف دیدگاه او در قیاس با این دو، پایان‌بخش پژوهش حاضر بوده است. روش این پژوهش توصیفی-تحلیلی بر پایۀ داده‌های کتابخانه‌ای بوده است.</description>
    </item>
    <item>
      <title>علّیت در عصر یادگیری ماشین: تحلیلی فلسفی از کشف علّیت توسط هوش مصنوعی</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_107147.html</link>
      <description>پیشرفت‌های اخیر در یادگیری ماشین، به‌ویژه در چارچوب مدل‌های داده‌محور و پیش‌بینانه، موفقیت‌های چشمگیری در حوزه‌های مختلف علمی و کاربردی به همراه داشته است. با این حال، این موفقیت‌ها هم‌زمان پرسش‌های بنیادینی را در سطح فلسفه علم برانگیخته‌اند؛ به‌ویژه درباره جایگاه مفاهیمی چون تبیین و علّیت در علمی که به‌طور فزاینده بر پیش‌بینی آماری تکیه دارد. در واکنش به محدودیت‌های مدل‌های صرفاً همبستگی‌محور (از جمله شکنندگی در برابر تغییر محیط و ناتوانی در پاسخ‌گویی به پرسش‌های مداخله‌ای) ادبیات نوظهوری تحت عنوان &amp;amp;laquo;هوش مصنوعی علّی&amp;amp;raquo; شکل گرفته است که می‌کوشد ساختارهای علّی را به‌طور صریح وارد یادگیری ماشین کند.این مقاله با رویکردی تحلیلی در تقاطع فلسفه علم و پژوهش‌های معاصر هوش مصنوعی، به بررسی ماهیت علّیتی می‌پردازد که در مدل‌های یادگیری ماشین، به‌ویژه در حوزه کشف علّیت، بازنمایی یا استنتاج می‌شود. استدلال اصلی مقاله آن است که علّیت در این زمینه نه باید به‌ عنوان بازنمایی مستقیم سازوکارهای بنیادین جهان فهم شود و نه صرفاً به ‌مثابه ابزاری مهندسی برای بهبود پیش‌بینی. در مقابل، مقاله پیشنهاد می‌کند که علّیت در یادگیری ماشین را می‌توان به ‌طور موجه به ‌عنوان ساختاری تبیینی، میان‌سطحی و وابسته به مداخله تفسیر کرد که اعتبار معرفت‌شناختی خود را از ناوردایی تحت مداخله و توانایی تعمیم فراتوزیعی به دست می‌آورد. در پایان، مقاله نشان می‌دهد که این تفسیر بدیل می‌تواند هم موفقیت عملی رویکردهای علّی در یادگیری ماشین را توضیح دهد و هم از تعهدات متافیزیکی سنگین پرهیز کند، و بدین‌ترتیب چارچوبی منسجم برای فهم علّیت در علم داده‌محور معاصر فراهم آورد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>پدیدارشناسی بازی‌های رایانه‌ای در افق واقع‌گرایی نظرورزانه</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_107148.html</link>
      <description>مسئله اصلی این پژوهش از این پرسش بنیادین آغاز می‌شود که اشیای دیجیتال در بازی‌های رایانه‌ای چگونه و بر اساس چه سطحی از هستی، پیش از هرگونه ادراک یا کنش انسانی، جهان‌ـ‌بازی را پدید می‌آورند؟ این مسئله هنگامی اهمیت می‌یابد که بدانیم نظریه‌های کلاسیک درباره بازی‌ها عمدتاً بر تجربه یا فعالیت انسانی متمرکز بوده‌اند و کمتر به ساختارهای فنی، منطق‌های الگوریتمی و عاملیت غیرانسانی که جهان دیجیتال را شکل می‌دهند، توجه کرده‌اند. از دل این شکاف نظری، پرسش اصلی پژوهش چنین صورت‌بندی می‌شود: چگونه می‌توان با تلفیق پدیدارشناسی و واقع‌گرایی نظرورزانه، هستی‌شناسی‌ای برای بازی‌های رایانه‌ای تدوین کرد که در آن اشیای دیجیتال به‌عنوان موجوداتی مستقل و کنشگر فهم شوند؟ هدف مقاله تبیین این نکته است که جهان‌ـ‌بازی نتیجه منطق تکنیکی و سازوکارهای تکنیک‌ـ‌هستی است و نه فرآورده‌ای وابسته به آگاهی انسان. روش پژوهش، تحلیل فلسفی مبتنی بر رویکرد پدیدارشناختی، در معنایی غیرتجربی و ناآگاهی‌محور، به‌همراه اصول واقع‌گرایی نظرورزانه است تا نحوه‌بودن اشیای دیجیتال در سطح هستی‌شناختی بررسی شود. یافته‌ها نشان می‌دهند که پردازش‌های گرافیکی، معماری کد، سامانه‌های نورپردازی و منطق الگوریتمی شبکه‌ای از کنشگری غیرانسانی را می‌سازند که به‌طور مستقل جهان‌ـ‌بازی را پیکربندی می‌کند. این تحلیل آشکار می‌کند که انسان در این جهان جایگاهی ثانوی دارد و جهان دیجیتال پیشاپیش توسط ساختارهای فنی شکل می‌گیرد. نتیجه کلی پژوهش ارائه چارچوبی است که به فهم غیرانسان‌محور و تکنیک‌محور از هستی بازی‌ها امکان می‌دهد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>امکان‌‌سنجی نسبت غارنشینان افلاطون با انسان توده‌ای در اندیشه یاسپرس</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_107261.html</link>
      <description>تمثیل غار افلاطون را می‌توان فراتر از یک استعارۀ صرفاً معرفت‌شناختی فهم کرد و آن را تحلیلی از وضعیت وجودی انسان دانست. مسئلۀ اصلی این پژوهش، بررسی این امکان است که آیا تمثیل غار، در افق اندیشه یاسپرس، قابل بازخوانی به‌منزلۀ تصویری از اسارت وجودی انسان توده‌ای در جهان مدرن است یا خیر. پرسش محوری این است که آیا میان غارنشین افلاطونی و انسانی که یاسپرس او را در سطح دازاین و در دل سلطۀ ساختارهای غیرشخصی توصیف می‌کند، هم‌ساختیِ معناداری وجود دارد؟ یاسپرس با اشاره به مفهوم انسان توده‌ای و نقش آپاراتوس بر آن است که بحران انسان مدرن نه فقدان دانش، بلکه انسداد امکانِ خودآگاهی وجودی و گریز از مسئولیت اگزیستانسیل است. در تمثیل غار نیز با تمرکز بر تربیت فلسفی (پایدیا)، چرخش نفس و صعود دیالکتیکی، مراتب شناخت در عین حال مراتب متفاوتی از شیوه‌های بودنِ انسانی‌ معرفی می‌شوند. درواقع، غارنشین افلاطونی و انسان توده‌ای یاسپرس هر دو در وضعیتی از نااصالتی، عادت‌زدگی و زیست در افق بداهت‌های ناآزموده به‌سر می‌برند و اسارت آن‌ها ماهیتی وجودشناسانه دارد، نه صرفاً معرفتی. رهایی و نهایتا آزادی در هر دو دستگاه فکری، مستلزم دگرگونی بنیادین شیوۀ بودن انسان است: نزد افلاطون از طریق تربیت فلسفی و روی‌آوردن به مثال خیر، و نزد یاسپرس از راه مواجهه با موقعیت‌های مرزی، جهش وجودی و ارتباط اگزیستانسیل. از این منظر، می‌توان انسان توده‌ای یاسپرس را صورت مدرن و تاریخیِ غارنشینِ افلاطونی دانست.</description>
    </item>
    <item>
      <title>اختلاف‌نظر و پیامدهای معرفت‌شناختی آن برای شکاکیت پورونی</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_107262.html</link>
      <description>در این مقاله قصد دارم نشان دهم که شکاکان پورونی چگونه می‌توانند، بدون گرفتار آمدن در دام جزمیتی که مدعی‌اند از آن می‌گریزند، از اختلاف‌نظر به‌مثابۀ ابزاری برای منتفی‌ساختن پروژۀ شناخت استفاده کنند. سکستوس امپیریکوس، در مقام راوی یا نمایندۀ شکاکیت پورونی، در سرتاسر آثارش، پیوسته برای تعلیق‌حکم، چه در آغاز پژوهش چه در پایان موقتیِ پژوهش، به اختلاف‌نظر متوسل می‌شود. شکاکان پورونی پیوسته بر این ویژگیِ پروژۀ پژوهشِ پورونی تأکید دارند که باید از هرگونه جزمیت، هم جزمیت ایجابی و هم جزمیت سلبی، پرهیز کرد اما به نظر می‌رسد که توسل به گونه‌ای از اختلاف‌نظر، در بند 31-34 کتاب طرح‌های کلی شکاکیت پورونی، که می‌توان آن را اختلاف‌نظر صرفاً ممکن نامید، حکایت از تعلق‌خاطر شکاکان پورونی به جزمیت سلبی دارد. زیرا توسل به چنین نوعی از اختلاف‌نظر می‌تواند هرگونه تلاش برای حصول حقیقت را از آغاز منتفی سازد. همچنین، از سوی دیگر، اختلاف‌نظر و تعلیق‌حکم در مواجهه با آن می‌تواند حکایت از مفروضاتی نظرورزانه داشته باشد که دیگربار از خطوط قرمز شکاکان پورونی است. بدین‌سان، ظاهراً هم پروژۀ پژوهش پورونی و هم نقش اختلاف‌نظر در آن می‌تواند مستلزم جزمیت باشد و چنین اتهامی می‌تواند برباددهندۀ پروژۀ پژوهش پورونی باشد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>هرمنوتیک و پراکسیس: موقعیت‌مندی، تحول سوژه و موقعیت در هرمنوتیک گادامر</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_107301.html</link>
      <description>گادامر در &amp;amp;laquo;حقیقت و روش&amp;amp;raquo; حکمت عملی را نمونه‌ای برای کاربست فهم می‌داند که به تحول سوژۀ هرمنوتیکی می‌انجامد. از دهۀ ۱۹۷۰، در مقالاتی چون &amp;amp;laquo;هرمنوتیک به‌مثابه فلسفۀ عملی&amp;amp;raquo; و کتاب &amp;amp;laquo;در ستایش نظریه&amp;amp;raquo;، هرمنوتیک را شکلی از حکمت عملی تلقی می‌کند که متعلقش اخلاق است و پراکسیس را نحوۀ عمل می‌بیند. پرسش اصلی ما این است که پراکسیس نگاه، نظر و افق سوژه را صرفاً به صورت نظری دچار تغییر یا تحول می‌کند؟ یا موقعیت و متعلق فهم سوژه را به صورت عملی؟ یا شاید هر دو؟ بحث بر سر این است که عمل چه چیزی را متحول می‌کند؟ واتّیمو آیندۀ هرمنوتیک را تحول به فلسفۀ عملی می‌داند، اما دیوی آن را محدود به تحول سوژه می‌بیند. ما بعد از و با توجه به نزاع تفسیری مذکور به گادامر خواهیم پرداخت‌ به‌طوری که خود این موضوع به صراحت نزد گادامر باز نشده است. حال این مقاله با تفصیل و بازاندیشی تفسیری این موضوع نزد گادامر وارد این نزاع می‌شود. این مقاله در پی مسیری تازه در اندیشه گادامر با توجه به این نزاع تفسیری است. این نوشتار با تأکید بر موقعیت‌مندی، فرونسیس و پراکسیس، حرکت دیالکتیکی میان سوژه و موقعیت را از طریق عمل تبیین می‌کند. نتیجه آنکه عمل نه‌تنها وحدت‌بخش سوژه و موقعیت است، بلکه آیندۀ هرمنوتیک را به فلسفۀ عملی و آیندۀ فلسفۀ عملی را به هرمنوتیک پیوند می‌زند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>حضور پیش از عقلانیت: نسبت‌سنجی نظریه شعور بالذات ابن‌سینا و نظریه‌های عقل‌گرایانه خودشناسی</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_107393.html</link>
      <description>نظریه شعور بالذات ابن‌سینا و نظریه‌های عقل‌گرایانه خودشناسی، هر دو در پی تبیین آگاهی انسان از خویشتن‌اند، اما منشأ و مبنای این آگاهی را به‌گونه‌ای متفاوت تفسیر می‌کنند. ابن‌سینا خودآگاهی را مرتبه‌ای حضوری و وجودی می‌داند که پیش از هرگونه مفهوم‌پردازی، استدلال و فعالیت عقلانی تحقق دارد؛ در مقابل، نظریه‌های عقل‌گرایانه، به‌ویژه در آثار شومیکر، موران، استولجار و اسمیتیز، خودشناسی را از لوازم عقلانیت، عاملیت معرفتی و ساختار هنجاری ذهن می‌شمارند. مسئله اصلی این پژوهش، تبیین نسبت نظری این دو رویکرد و ارزیابی قلمرو تبیینی هر یک در توضیح خودآگاهی بنیادین است. پژوهش با روش توصیفی ـ تحلیلی و رویکردی تطبیقی، مؤلفه‌های نظریه شعور بالذات را بر پایه شش معیار هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی بازسازی می‌کند، سپس مهم‌ترین تقریرهای عقل‌گرایانه را تحلیل و با بهره‌گیری از تمثیل انسان معلّق ظرفیت تبیینی آنها را مقایسه می‌نماید. یافته‌ها نشان می‌دهد که هر دو رویکرد در ردّ الگوی مشاهده‌ای و تأکید بر غیراستنتاجی بودن آگاهی از خویشتن اشتراک دارند، اما اختلاف اصلی آنها به تبیین منشأ این آگاهی بازمی‌گردد. نوآوری مقاله در بازسازی نسبت نظری این دو رویکرد و ارائه الگوی سه‌لایه &amp;amp;laquo;حضور، دلیل و تفسیر&amp;amp;raquo; است؛ الگویی که &amp;amp;laquo;حضور&amp;amp;raquo; را مبنای خودآگاهی بنیادین، &amp;amp;laquo;دلیل&amp;amp;raquo; را سطح خودشناسی عقلانی و &amp;amp;laquo;تفسیر&amp;amp;raquo; را مرتبه بازاندیشانه فهم خویشتن معرفی می‌کند و نشان می‌دهد این دو سنت فلسفی را می‌توان در چارچوبی واحد و مکمل بازسازی کرد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>تناقض‌های ناشی از ایدة بدن اصلی و بدن محسوس در تبیین ملاصدرا از رابطة نفس و بدن</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_107396.html</link>
      <description>رابطه نفس و بدن در فلسفه ملاصدرا، به دلیل اهمیت ذاتی فراوان خود و نیز مسیر خاص و ایده‌های بدیعی که ملاصدرا در تبیین آن ارائه کرده، مبحثی بحث برانگیز است. ملاصدرا با طرح ایده حدوث جسمانی از یک طرف و طرح بدن اصلی و بدن محسوس از طرف دیگر، عمده دیدگاه‌های خویش را در خصوص رابطه نفس و بدن تبیین نموده است. ایده بدن اصلی و بدن محسوس از ابداعات مهم ملاصدرا در خصوص نفس است. با این حال از کنار هم قرار دادن عبارت‌های ملاصدرا در فرازهای مختلف مرتبط با بدن اصلی و بدن محسوس و حدوث جسمانی، تناقض‌هایی به چشم می‌خورد. هدف این پژوهش این است که با روش توصیفی-تحلیلِ برهانی این تناقض‌ها را احصاء نموده و در گام بعدی به بررسی صحت یا عدم صحت آن‌ها بپردازد. یافته‌ها گویای آنند که این تناقض‌ها به صورت کلی به نقطه آغاز تکون نفس، پوشش دادن یا ندادن مراتب صورت‌های عنصری، معدنی و گیاهی توسط نفس، اتحاد نفس و بدن، تجسم و تجسد نفس و عینیت نفس با بدن محسوس و اندام‌های آن در مرتبة آن‌ها و تناسب و اتحاد جوهری میان نفس و بدن، مربوط می‌شوند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>معضل جایگاه هستی‌شناختی انسان در دوگانه‌انگاری‌های فلسفی و حل آن در حکمت متعالیه</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_107409.html</link>
      <description>دوگانه‌انگاری‌های فلسفی همواره با این پرسش بنیادی مواجه بوده‌اند که چگونه می‌توان هم‌زمان تجرد و جاودانگی نفس را حفظ نمود و وحدت انضمامی انسان و تعامل نفس و بدن را تبیین کرد. این معضل که در فلسفه ذهن معاصر نیز با &amp;amp;laquo;مسئله دشوار آگاهی&amp;amp;raquo; و چالش‌های فیزیکالیسم تداوم یافته، ریشه در تقابل مادی‌انگاری و تجردگرایی دارد. مقاله حاضر با روش توصیفی-تحلیلی و تطبیقی، پس از صورتبندی این معضل در قالب سه مسئله محوری (وحدت شخصی، تعامل علّی، و جاودانگی همگانی) و تعریف معیارهای دقیق ارزیابی، به تحلیل تطبیقی نظام‌های فلسفی کلیدی (فیزیکالیسم معاصر، دوگانه‌انگاری دکارتی و حکمت متعالیه) می‌پردازد. نوآوری پژوهش، ارائه یک چارچوب تطبیقی یکپارچه است که نه‌تنها دعاوی نظام‌های رقیب را بر اساس معیارهای تعیین‌شده می‌سنجد، بلکه راهکار صدرایی را نیز در معرض نقدهای محتمل برون‌گفتمانی و درون‌گفتمانی قرار می‌دهد. یافته‌های تحقیق نشان می‌دهند که حکمت متعالیه با تکیه بر تشکیک وجود، حرکت جوهری و اصل &amp;amp;laquo;جسمانیة‌الحدوث و روحانیة‌البقاء&amp;amp;raquo;، چارچوبی منسجم برای حل هم‌زمان هر سه معضل فراهم می‌آورد. این نحله فکری با ارتقای تبیین &amp;amp;laquo;بدن مثالی&amp;amp;raquo; (در تمایز با تناسخ نزولی) و تحلیل علیت طولی-تشکیکی در بحث عاملیت اخلاقی، کارآمدی تبیینی بیشتری نسبت به فیزیکالیسم و دوگانه‌انگاری جوهری نشان می‌دهد. پیامد این پژوهش، گشودن افق‌هایی نو برای عبور از بن‌بست‌های فیزیکالیسم بدون فرو افتادن در دوگانه‌انگاری‌های تباینی است.</description>
    </item>
    <item>
      <title>بررسی معرفت‌شناختی کارکرد &amp;laquo;آرزوی نامحدود&amp;raquo; لونرگان در ابطال مدل تقلیل‌گرایانه دین</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_107417.html</link>
      <description>مقاله حاضر با هدف ابطال بنیادین مدل تقلیل‌گرایانه دین (مانند فرضیه فرافکنی فوئرباخ و توهم روان‌شناختی فروید)، به بررسی معرفت‌شناختی کارکرد &amp;amp;laquo;آرزوی نامحدود&amp;amp;raquo; برنارد لونرگان می‌پردازد. فرضیه اصلی این است که تقلیل‌گرایان با نادیده گرفتن ساختار ضروری و ذاتی آگاهی انسان، دین را صرفاً به نقص، نیاز یا فرافکنی صفات تقلیل داده‌اند. روش تحقیق تحلیلی-انتقادی است و بر تبیین ساختار چهارگانه آگاهی نزد لونرگان تمرکز دارد. این مقاله نشان می‌دهد که &amp;amp;laquo;آرزوی نامحدود برای دانستن&amp;amp;raquo;، یک حرکت صرفاً روانی و جبران‌گرانه نیست، بلکه یک جهت‌گیری ماهوی و بی‌قید و شرط است که عقل را به ضرورت پذیرش یک &amp;amp;laquo;وجود بی‌قید و شرط&amp;amp;raquo; (The Unconditioned) سوق می‌دهد. از منظر معرفت‌شناسی لونرگان، این آرزو نه یک نقص نیازمند تسکین، بلکه کمال فعلی فرآیند شناختی است؛ بنابراین، مدل‌های تقلیل‌گرا با نفی غایت این آرزو، در واقع اعتبار کل نظام عقلانیت و شناخت انسان را به چالش می‌کشند و از لحاظ معرفتی نامعتبر هستند.</description>
    </item>
  </channel>
</rss>
