<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" version="2.0">
  <channel>
    <title>شناخت</title>
    <link>https://kj.sbu.ac.ir/</link>
    <description>شناخت</description>
    <atom:link href="" rel="self" type="application/rss+xml"/>
    <language>fa</language>
    <sy:updatePeriod>daily</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 00:00:00 +0330</pubDate>
    <lastBuildDate>Mon, 22 Dec 2025 00:00:00 +0330</lastBuildDate>
    <item>
      <title>سخن سردبیر</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_106613.html</link>
      <description>این شماره را با واکاوی منطقِ درونیِ ادراک و آگاهی آغاز می‌کنیم. مقاله‌ی نخست با عنوان &amp;amp;laquo;تفسیر استنتاجی رابرت براندوم از درجات وضوح ادراکی در لایبنیتس&amp;amp;raquo;، به بررسی نقش وضوح ادراک در تمایز مونادها می‌پردازد. نویسنده با استناد به خوانش استنتاج‌گرایانه براندوم، استدلال می‌کند که ادراکات واجد &amp;amp;laquo;بار استنتاجی&amp;amp;raquo; هستند و غنای بیشتر محتوای استنتاجی موجب تمایز بیشتر ادراک می‌شود. این پژوهش، الگویی را پیش می‌نهد که ضمن حفظ اصل بازنمایی کلّ جهان توسط هر موناد، تفاوت درجات آگاهی آن‌ها را تبیین می‌کند و نشان می‌دهد که هر ادراک متمایزی الزاماً آگاهانه نیست.اما شناخت تنها محدود به ساحتِ ذهنی نیست و نیازمندِ بازتعریفِ نسبتِ ذهن و بدن است. مقاله‌ی دوم، &amp;amp;laquo;دیالکتیک علیت و تقویم: بازخوانی ساختاری پدیدارشناسی شناخت بدنمند&amp;amp;raquo;، استدلال می‌کند که راه عبور از بن‌بست‌های دوگانه‌انگاری دکارتی، گذار از تبیین‌های &amp;amp;laquo;علّی&amp;amp;raquo; به توصیف‌های &amp;amp;laquo;تقویمی&amp;amp;raquo; است. تحلیل نویسنده نشان می‌دهد که مفاهیم پدیدارشناسی همگی تجلیاتِ یک &amp;amp;laquo;چرخش تقویمی&amp;amp;raquo; واحد هستند که در آن، تقویم به‌عنوانِ فرایندی درزمانی و درهم‌تنیده با علیت بازتعریف می‌شود و بدین‌سان مدلی پویا و دیالکتیکی برای فهم شناخت ارائه می‌شود.در گام سوم، پرسش از شناخت به پرسش از حقیقتِ وجودی انسان و آزادی او می‌انجامد. مقاله‌ی &amp;amp;laquo;تبیین حقیقت آزادی بر اساس نظریه انکشاف نفس در فلسفه ملاصدرا&amp;amp;raquo;، با تفکیک میان دیدگاه‌های میانی و نهایی صدرا، آزادی را نه خروج از قوه به فعل، بلکه &amp;amp;laquo;فراروی ظهوری&amp;amp;raquo; و مبتنی بر &amp;amp;laquo;انکشاف ما فی الضمیر&amp;amp;raquo; معرفی می‌کند. بر این اساس، &amp;amp;laquo;حقیقت آزادی&amp;amp;raquo; امری عروضی و اکتسابی نیست، بلکه &amp;amp;laquo;آشکارشدگی کمالات نهفته باطنی&amp;amp;raquo; در ذات انسان است که غایتِ آن، مقام انسان کامل خواهد بود.در امتدادِ بحثِ آگاهی و هویت، اما در افقِ فناوری معاصر، مقاله‌ی چهارم به &amp;amp;laquo;بررسی انتقادی فرضیۀ بارگذاری ذهن&amp;amp;raquo; می‌پردازد؛ فرضیه‌ای که برپایۀ خوانشی محاسبه‌گرایانه، امکان انتقال ذهن از بستری زیستی به بستری نازیستی را نوید می‌دهد. نویسنده استدلال می‌کند که این رویکرد با نادیده‌گرفتن وجود بدنمند انسان، هویت را صرفاً به حالات روان‌شناختی فرو می‌کاهد و به همین دلیل، در تبیین دو مسئلۀ متافیزیکی بنیادین، یعنی ماهیت پدیدارشناختی آگاهی و حفظ هویت شخصی (به‌ویژه هویت عددی)، ناکام می‌ماند.چالش‌های مربوط به تداوم هویت، ریشه در فهم ما از زمان دارد. از این‌رو، مقاله‌ی پنجم به &amp;amp;laquo;پارادوکس گسستگی و پیوستگی زمان در فیزیک و متافیزیک دکارت&amp;amp;raquo; اختصاص یافته است. این پژوهش با واکاوی اظهارات پراکنده و گاه متناقض‌نمای دکارت، نشان می‌دهد که شواهد متنی و تفسیرهای فلسفی از تعهد دکارت به نسخه‌ای از &amp;amp;laquo;اتم‌گرایی زمانی&amp;amp;raquo; (ناپیوستگی قوی) حمایت می‌کنند. در ادامه نیز قرائتی مخالف که دکارت را قائل به پیوستگی زمانی می‌داند طرح شده و حدود اعتبار و محدودیت‌های آن به‌طورِ انتقادی بررسی شده است.اگر در اندیشهٔ دکارت، مسئله‌ی گسستگی و پیوستگیِ زمان محل مناقشه است، در فلسفه‌ی ایرانی-اسلامی، به‌ویژه در آثار سهروردی، نیز شاهدِ گسستی مفهومی از سنت یونانی هستیم. مقاله‌ی ششم، &amp;amp;laquo;گسست سهروردی از مبانی اندیشه سیاسی ارسطو&amp;amp;raquo;، توضیح می‌دهد که چگونه سهروردی مفهوم ارسطویی &amp;amp;laquo;بخت&amp;amp;raquo; را به جهل انسان نسبت به رویدادها ارجاع می‌دهد. نویسندگان نشان می‌دهند که شیخ اشراق با ابتنای ادارۀ سیاسی بر &amp;amp;laquo;فره کیانی&amp;amp;raquo; و قانونی که فیلسوف وضع می‌کند، دست بخت و تصادف را به‌کلی از قلمروی سیاست کوتاه کرده و بدین‌ترتیب، گسستی بنیادین میان سنت یونانی و سنت فلسفی اسلامی ایجاد می‌کند.در نهایت، این شماره با نگاهی به محدودیت‌های بنیادین بشر بسته می‌شود. مقاله‌ی &amp;amp;laquo;نظریۀ شناخت تراژیک نزد تامس نیگل&amp;amp;raquo;، بر پارادوکس بنیادینِ واقع‌گرایی و شکاکیت متمرکز است. نویسنده با واکاوی محدودیت‌های چهارگانه‌ی سوژۀ شناسنده (وجودی، زمانی، ادراکی و معرفتی)، نشان می‌دهد که وضعیت معرفتی انسان وضعیتی &amp;amp;laquo;تراژیک&amp;amp;raquo; است؛ زیرا انسان محکوم به جست‌وجوی حقیقتی است که به دلیل ساختار وجودی‌اش، هرگز نمی‌تواند به‌تمامی آن را در اختیار گیرد، هرچند عقل او را بی‌وقفه به‌سویِ آن می‌کشاند.امید است مجموعه‌ی این پژوهش‌ها، دریچه‌ای نو به سوی تأملات فلسفی بگشاید.</description>
    </item>
    <item>
      <title>تفسیر استنتاجی رابرت براندوم از درجات وضوح ادراکی در لایبنیتس</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_106564.html</link>
      <description>در این مقاله با استناد به آثار لایبنیتس و خوانش استنتاج‌گرایانه رابرت براندوم در مقاله‌ای با عنوان لایبنیتس و درجات ادراک (1981)، مفهوم ادراک و درجات وضوح آن و نسبت این درجات با ادراک نفسانی (آگاهی) در فلسفۀ لایبنیتس و نقش آن در تشخّص‌یابی مونادها بررسی شده است. مسئله اصلی پژوهش نقش وضوح ادراک در تمایز مونادها و نسبت میان وضوح ادراک و آگاهی است؛ به بیان دیگر، اگر همه ادراکات به‌نوعی متمایزند، چرا همه مونادها به همان نسبت آگاه نیستند. دیدگاه براندوم، با تفسیر استنتاج‌گرایانه ادراک و طرح مفهوم &amp;amp;laquo;دامنه بیانی&amp;amp;raquo;، ادراکاتدر این مقاله، با استناد به آثار لایبنیتس و خوانش استنتاج‌گرایانه رابرت براندوم در مقاله‌ای با عنوان لایبنیتس و درجات ادراک (1981)، مفهوم ادراک و درجات وضوح آن و نسبت این درجات با ادراک نفسانی (آگاهی) در فلسفۀ لایبنیتس و نقش آن در تشخّص‌یابی مونادها بررسی شده است. مسئلۀ اصلی پژوهش نقش وضوح ادراک در تمایز مونادها و نسبت میان وضوح ادراک و آگاهی است. به بیان دیگر، اگر همۀ ادراکات به‌نوعی متمایزند، چرا همۀ مونادها به همان نسبت آگاه نیستند. دیدگاه براندوم، با تفسیر استنتاج‌گرایانه ادراک و طرح مفهوم &amp;amp;laquo;دامنۀ بیانی&amp;amp;raquo;، ادراکات را واجد بار استنتاجی می‌داند و غنای بیشتر محتوای استنتاجی را موجب تمایز بیشتر ادراک قلمداد می‌کند. براین‌اساس، الگویی شکل می‌گیرد که، ضمن حفظ اصل بازنمایی کلّ جهان توسط هر موناد، تفاوت درجات آگاهی مونادها و نحوۀ توزیع محتوای بیانی میان آن‌ها را تبیین می‌کند. همچنین در این مدل، ادراک نفسانی (آگاهی) به‌عنوانِ ادراکی مرتبه‌بالاتر در نظر گرفته می‌شود که محتوای ادراک مرتبه‌پایین‌تر را مشخّص می‌کند. بنابراین، آگاهی گونه‌ای ادراک بسط‌یافته است و هر ادراک متمایزی الزاماً آگاهانه نیست. درنهایت، این پژوهش الگویی برای فهم تفاوت ادراک و آگاهی ارائه می‌کند و، ضمن رفع برخی ابهام‌های تفسیری در فلسفۀ لایبنیتس، به انتقاداتی نظیر مسئلۀ مونادهای عریان پاسخ می‌دهد. رابرت براندوم، لایبنیتس، موناد، ادراک نفسانی، دامنۀ بیانی را واجد بار استنتاجی می‌داند و غنای بیشتر محتوای استنتاجی را موجب تمایز بیشتر ادراک قلمداد می‌کند. بر این اساس الگویی شکل می‌گیرد که ضمن حفظ اصل بازنمایی کلّ جهان توسط هر موناد، تفاوت درجات آگاهی مونادها و نحوه توزیع محتوای بیانی میان آن‌ها را تبیین می‌کند. همچنین در این مدل، ادراک نفسانی (آگاهی) به‌عنوان ادراکی مرتبه بالاتر در نظر گرفته می‌شود که محتوای ادراک مرتبه پایین‌تر را مشخّص می‌کند؛ بنابراین آگاهی گونه‌ای ادراک بسط‌یافته است و هر ادراک متمایزی الزاماً آگاهانه نیست. در نهایت، این پژوهش الگویی برای فهم تفاوت ادراک و آگاهی ارائه می‌کند و ضمن رفع برخی ابهام‌های تفسیری در فلسفۀ لایبنیتس، به انتقاداتی نظیر مسئله مونادهای عریان پاسخ می‌دهد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>دیالکتیک علیت و تقویم: بازخوانی ساختاری پدیدارشناسی شناخت بدنمند</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_106567.html</link>
      <description>مسئلۀ دیرپای ذهن‌-بدن که طی قرون در قالب دوگانه‌انگاری دکارتی تبیین می‌شد امروزه در فلسفۀ ذهن به بن‌بست‌هایی نظری انجامیده است. پدیدارشناسی، با نقد مبانی دوگانه‌انگارانه، چشم‌اندازی نو برای تبیین شناخت بدنمند گشوده و منظومه‌ای از مفاهیم پیش می‌نهد. بااین‌حال، این مفاهیم اغلب به‌صورتِ مجموعه‌ای از بینش‌های پراکنده معرفی شده‌اند. این پژوهش، در بازخوانی ساختاری پروژۀ پدیدارشناسی شناخت بدنمند، در پی کشف منطقی درونی است که این مفاهیم را به یکدیگر پیوند می‌دهد و استدلال می‌کند که این اصل وحدت‌بخش در قالب انقلابی پارادایمی نهفته است: گذار از تبیین‌های علّی به توصیف‌های تقویمی از شناخت. پژوهش حاضر به روش تحلیلی ـ توصیفی، با بهره‌گیری از تمایز میان تبیین &amp;amp;laquo;علّی&amp;amp;raquo; و &amp;amp;laquo;تقویمی&amp;amp;raquo; در فلسفۀ علم معاصر، به تحلیل ساختار درونی پدیدارشناسی می‌پردازد. یافته‌های این پژوهش در دو سطح آشکار می‌شود: نخست، تحلیل ما نشان می‌دهد که این مفاهیمِ پراکنده‌ همگی تجلیات مختلفِ یک &amp;amp;laquo;چرخش تقویمی&amp;amp;raquo; واحد هستند که در سه قلمرو‌ی اصلی یعنی بازتعریف &amp;amp;laquo;عامل شناختی&amp;amp;raquo;، &amp;amp;laquo;جهان شناختی&amp;amp;raquo; و &amp;amp;laquo;مرزهای شناخت&amp;amp;raquo; ردیابی می‌شود. سپس، در سطحی عمیق‌تر، استدلال می‌شود که پدیدارشناسی، با بازتعریف تقویم به‌عنوانِ فرایندی درزمانی و درهم‌تنیده با علیت، از تمایز استاندارد علّی-تقویمی فراتر می‌رود و مدلی پویا و دیالکتیکی برای فهم شناخت ارائه می‌کند. اهمیت این یافته‌ها نه‌تنها در ارائۀ چارچوبی منسجم برای پدیدارشناسی شناخت بدنمند بلکه در فراهم‌آوردن ابزاری مفهومی برای مداخله در مناظرات محوری فلسفۀ ذهن و حل چالش‌های آن با چارچوبی غیرتقلیل‌گرایانه است.&amp;amp;nbsp;</description>
    </item>
    <item>
      <title>تبیین «حقیقت آزادی» بر اساس «نظریه انکشاف نفس» در فلسفه ملاصدرا</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_106566.html</link>
      <description>هدف این مقاله استنباط و ارائۀ تعریفی صحیح از یکی از مهم‌ترین مسائل و چالش‌های معاصر یعنی &amp;amp;laquo;حقیقت آزادی&amp;amp;raquo; براساسِ دیدگاه نهایی صدرالمتألهین است. اندیشۀ ملاصدرا را می‌توان به دو دستۀ میانی و نهایی تفکیک کرد. آزادی در نظام حکمت صدرایی را می‌توان به &amp;amp;laquo;فراروی در تعالی&amp;amp;raquo; تعریف کرد. این فراروی، براساسِ دیدگاه صدرای میانی، &amp;amp;laquo;فراروی وجودی&amp;amp;raquo; و مبتنی بر &amp;amp;laquo;خروج از قوه به فعل و اکتساب کمالات&amp;amp;raquo; است اما، براساسِ دیدگاه صدرای نهایی و نظریۀ انکشاف، &amp;amp;laquo;فراروی ظهوری&amp;amp;raquo; و مبتنی بر &amp;amp;laquo;انکشاف ما فی الضمیر&amp;amp;raquo; خواهد بود. در این پژوهش، با استفاده از عبارات ملاصدرا و مبنا قرار دادن نظریات نهایی او و با اقامه سه دلیل عین‌الربط، فطرت و معرفت نفس، به اثبات تعریفی متعالی از حقیقت آزادی دست یافته و آزادی را به &amp;amp;laquo;انکشاف و آشکارشدگی حقیقت و ذات نفس&amp;amp;raquo; معنا کرده‌ایم. این آشکارشدگی به جانب ذات اقدس ربوبی و مرتبه کمونی نفس است و لازمه‌اش توسعۀ وجودی و افزایش ظرفیت انسانی است. بنابراین، آزادی امری عروضی و اکتسابی نیست بلکه امری انکشافی و آشکارشدگی کمالات نهفته باطنی در ذات انسان در حرکت و فراروی ظهوری است. این آزادی دارای مراتب است. هرچه از تعیّنات حیوانی و نفسانی بیشتر زدوده شود، اطلاق و آزادی بیشتر متجلی می‌گردد. غایت این آزادی مقام انسان کامل است. این نظریۀ ملاصدرا دارای لوازم و نتایجی است که موجب تحولاتی در نگاه‌های رایج می‌گردد. ازجمله اینکه (1) بنیاد آزادی &amp;amp;laquo;خویشتنِ خویش&amp;amp;raquo; است، (2) مسیر آزادی فراروی انکشافی و اکتشاف کمالات است، و (3) غایت آزادی غایت انکشاف است.</description>
    </item>
    <item>
      <title>بررسی انتقادی فرضیۀ بارگذاری ذهن</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_106579.html</link>
      <description>این مقاله به بررسیِ انتقادی فرضیۀ بارگذاری ذهن می‌پردازد که، برپایۀ آن، امکان انتقال ذهن از بستری زیستی به بستری نا-زیستی وجود دارد. مطابق این فرضیه، با شبیه‌سازی دقیق مغز و تبدیل آن به الگویی اطلاعاتی، می‌توان این الگو را در هر بستر مناسبِ دیگر پیاده‌سازی کرد و، بدین‌ترتیب، به جاودانگی و غلبه بر مرگ دست یافت. ما استدلال می‌کنیم که این فرضیه برپایۀ خوانشی محاسبه‌گرایانه/کارکردگرایانه از ماهیت ذهن استوار است که ذهن و آگاهی را به مجموعه‌ای از فرایندهای محاسباتی و الگوهای اطلاعاتی فرو می‌کاهد. بارگذاری ذهن با دو مسئلۀ متافیزیکی بنیادین روبه‌روست که عبارت‌اند از آگاهی و هویت شخصی. این فرضیه، با خوانشی کارکردگرایانه از آگاهی، آن را مستقل از بستر تعریف می‌کند و همچنین شرط حفظ هویت شخصی را تداوم روان‌شناختی می‌داند. استدلال خواهیم کرد که اتخاذ این رویکردها صرفاً یک اعلام موضع توجیه‌ناپذیر است و نظریات رقیب، همانند نظریات زیستی، در این فرضیه نادیده گرفته شده‌اند. همچنین بررسی خواهد شد که فرضیۀ بارگذاری ذهن برای تبیین آگاهی و هویت شخصی پس از فرایند انتقال با چالش‌های جدی روبه‌روست. بارگذاری، با نادیده‌گرفتن وجود بدنمند انسان در جهان، هویت را صرفاً به حالات روان‌شناختی فرو می‌کاهد و، ازاین‌طریق، از توضیح ماهیت پدیدارشناختی و اول‌شخص آگاهی باز می‌ماند. همچنین، با گزینش رویکرد تداوم روان‌شناختی، نسخۀ بارگذاری‌شده قادر به حفظ هویت شخصی و به‌ویژه هویت عددی نخواهد بود و، بدین‌ترتیب، بارگذاری در تبیین هر دو مسئلۀ متافیزیکیِ بنیادینش ناکام خواهد ماند.&amp;amp;nbsp;</description>
    </item>
    <item>
      <title>پارادوکس گسستگی و پیوستگی زمان در فیزیک و متافیزیک دکارت</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_106609.html</link>
      <description>بااینکه مفهوم زمان جایگاهی بنیادین در فیزیک و متافیزیک رنه دکارت ایفا می‌کند اما به‌مثابۀ موضوعی مستقل و منسجم و به‌طورِ نظام‌مند در آثار وی بررسی نشده است. به همین دلیل، تفاسیر متفاوت و متضادی از مفهوم زمان در اندیشه دکارت مطرح شده است: برخی از مفسران زمان را، در چارچوب دکارتی، اساساً گسسته و اتمیستی تلقی می‌کنند، درحالی‌که برخی دیگر بر پیوستگی ذاتی و مداوم آن تأکید دارند. این شکاف تفسیری ریشه در پیچیدگی بنیادین متون دکارت دارد. اظهارات پراکنده و گاه متناقض‌نمای او دربابِ زمان شواهدی متنی فراهم می‌آورد که هر دو قرائت را پشتیبانی می‌کند. این مقاله به بررسی این پرسش می‌پردازد که آیا دکارت به پیوستگی زمانی (تقسیم‌پذیری بی‌نهایت زمان) یا به گسستگی زمانی (اتم‌گرایی زمانی) قائل بوده است یا نه. با تکیه بر تحلیل‌های برخی دکارت‌پژوهان مانند کن لوی، گروهام، کمپ اسمیت، مارشال گرو و با ارجاع به آثار اصلی دکارت، ازجمله تأملات در فلسفه اولی و اصول فلسفه، استدلال می‌شود که شواهد متنی و تفسیرهای فلسفی از تعهد دکارت به نسخه‌ای از اتم‌گرایی زمانی یعنی ناپیوستگی قوی حمایت می‌کنند. در ادامه، قرائتی مخالف که دکارت را قائل به پیوستگی زمانی می‌داند نیز طرح شده و حدود اعتبار و محدودیت‌های آن به‌طورِ انتقادی بررسی شده است.</description>
    </item>
    <item>
      <title>گسست سهروردی از مبانی اندیشه سیاسی ارسطو</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_106580.html</link>
      <description>سؤال اصلی نوشتۀ حاضر این است که ارسطو چگونه با استفاده از اصطلاحاتی چون طبیعت و بخت، به سراغ توضیح امر سیاسی می&amp;amp;shy;رود و فلسفۀ ایرانی-اسلامی، به‌ویژه در آثار سهروردی، با کدام امکان مفهومی از دیدگاه کلاسیک به امر سیاسی گسست ایجاد می‌کند و مبانی فلسفی آن را مورد انتقاد قرار می‌دهد؟ برای پاسخ به این سؤال، نگارندگان ابتدا جایگاه هستی&amp;amp;shy;شناختی و سیاسی مفهوم طبیعت و بخت را در اندیشۀ ارسطو توضیح می&amp;amp;shy;دهند و، در ادامه، گسست سهروردی و به‌طورکلی سنت فلسفۀ ایرانی-اسلامی را، ازطریقِ ارجاع مفهوم بخت به جهل و سوء‌فهم انسان نسبت به رویدادها، روشن می‌سازند و جایگاه هستی&amp;amp;shy;شناختی و، به‌تبعِ آن، تأثیرات سیاسی بخت را مورد انتقاد قرار می&amp;amp;shy;دهند. همچنین، در ادامه، سهروردی با ابتنای ادارۀ سیاسی بر قانونی که فیلسوف با درنظرگرفتنِ مصالح روزگار وضع می&amp;amp;shy;کند احتیاج امر سیاسی به سلطۀ طبیعت و امر پوشیده و غیرقابل‌کنترلی مانند بخت را منتفی می&amp;amp;shy;سازد و از سوی دیگر، به‌واسطۀ ارتباط‌دادن تمهید ماده و مردم مناسب برای فره کیانی، حکیم سیاسی دست بخت را به‌کل از قلمروی سیاست کوتاه می&amp;amp;shy;کند. به‌این‌ترتیب، گسستی بنیادین میان سنت یونانی با سنت فلسفی اسلامی ایجاد می&amp;amp;shy;شود. این مقاله به روش توصیفی و تحلیلی انجام پذیرفته است.</description>
    </item>
    <item>
      <title>نظریۀ شناخت تراژیک نزد تامس نیگل: محدودیت‌ سوژه و آرمان عینیت</title>
      <link>https://kj.sbu.ac.ir/article_106586.html</link>
      <description>این نوشتار به تبیین نظریۀ شناخت نزد تامس نیگل، فیلسوف معاصر آمریکایی، می‌پردازد و بر محور پارادوکس بنیادینی متمرکز است که وی آن را در بطن معرفت انسانی بازمی‌شناسد. نیگل، با پذیرش هم‌زمانِ واقع‌گرایی و شکاکیت، موضعی را بنیان می‌نهد که می‌توان آن را &amp;amp;laquo;شناخت‌شناسی تراژیک&amp;amp;raquo; نامید. او از یک ‌سو بر وجود جهانی مستقل و امکان عینیت تأکید می‌کند و از سوی دیگر محدودیت‌های ذاتی و ساختاری سوژۀ انسانی را در دستیابی به آن به رسمیت می‌شناسد.در گام نخست، نقش عقل به‌عنوانِ ابزار اصلی شناخت و &amp;amp;laquo;دادگاه استیناف&amp;amp;raquo; دربرابرِ ذهنیت، بررسی می‌شود تا نشان داده شود که، از منظر نیگل، عقل مرجع نهایی داوری و شرط امکان هرگونه عینیت است. سپس، با واکاوی چهارگونه محدودیتِ سوژۀ شناسنده، یعنی محدودیتِ وجودی، زمانی، ادراکی و معرفتی، ابعاد گوناگون ناتمام‌بودنِ شناخت انسانی آشکار می‌گردد. در ادامه، نقد نیگل بر تبیین‌های تقلیل‌گرایانه و تکاملی از منشأ عقل و نیز مفهوم &amp;amp;laquo;تصور خودفراگیر&amp;amp;raquo;، به‌منزلۀ غایت آرمان شناخت، مورد تحلیل قرار می‌گیرد.درنهایت، نشان داده می‌شود که، از نظر نیگل، جست‌وجوی حقیقت برای انسان ضرورتی گریزناپذیر و، درعین‌حال، تلاشی همواره ناتمام است. ساختار وجودی سوژه امکان دست‌یابی به شناخت مطلق را از او سلب می‌کند، هرچند عقل او را بی‌وقفه به‌سویِ آن می‌کشاند. بدین‌سان، وضعیت معرفتی انسان، در نظام فکری نیگل، وضعیتی تراژیک است. چنین انسانی محکوم به جست‌وجوی حقیقتی است که هرگز نمی‌تواند به‌تمامی در اختیارش گیرد.</description>
    </item>
  </channel>
</rss>
