دوره 4, شماره 2

پاییز و زمستان 1390

فهرست مطالب

تاریخ فلسفه

دیالکتیک الفت و بیگانگی توسط نظریه‌پردازان هرمنوتیک رمانتیک مطرح شد. ایشان کوشیدند تا با تبیین عناصر مقوم این دیالکتیک، روند وقوع فهم را به تصویر کشند. شلایرماخر در گسترۀ تفسیر دستوری الفت و بیگانگی، هر دو را به زبان و کارکردهای آن ارجاع می‌دهد. اما در تفسیر فنی یا روان‌شناختی به گونه‌ای متافیزیک فردیت روی آورده و آن را بنیان بیگانگی قلمداد می‌کند. او بر این باور است که با رهیافت به ذهنیت مؤلف می‌توان بر این بیگانگی چیره و به فهم متن نائل شد. از نظر وی چنین رهیافتی توسط حدس انجام‌ می‌پذیرد. بنابراین حدس عامل الفت با فرد بیگانه است. اما گادامر که از یک سو از تبیین روان‌شناختی شلایرماخر چندان خرسند نیست و بیشتر به حیث تاریخ‌مند فهم نظر دارد و از سوی دیگر وقوع فهم را مستلزم حضور دو عنصر الفت و بیگانگی می‌داند و فاصلۀ تاریخی و اختلاف افق هرمنوتیکی را عامل بیگانه‌ساز و سنت را مایۀ الفت می‌داند، معتقد است که فهم همواره طی یک روند دیالکتیکی و بر مبنای تقابل این عناصر به وقوع می‌پیوندد.
اصغر واعظی, اسماعیل قائدی
PDF
به عقیدۀ پیروان نظریۀ «اساس»، «جزئی برهنه» مفهومی ضروری و لازمۀ هستی‌شناختی «جزئی‌های انضمامی» یا همان اشیاء معمولی و روزمره است. به عقیدۀ اینان، یک جزئی انضمامی مجموعه‌ای مرکب از کیفیات و هستنده‌ای متفاوت به نام اساس است که همچون موضوع و حامل کیفیات عمل کرده و امکان اجتماع آنها در این مجموعه، تغییر آنها و هویت و فردیت جزئی‌‌های انضمامی را میسر می‌سازد. در این نوشتار پس از معرفی مفهوم اساس به عنوان جزئی برهنه و بررسي دلایل ایجابی و سلبی آن، برمبنای ضعف‌های این نظریه نشان خواهیم داد که مفهوم اساس بدون لحاظ صورت‌های نوعیه مورد نظر ارسطو و حکمای اسلامی، مفهومی نارسا و ناقص است و نمي‌توان براي تبيين جزئي‌هاي انضمامي از آن بهره برد.
رضا ماحوزی
PDF
هيچ گفتماني خودبسنده نيست، چراکه بر زمينۀ مفاهيم و انديشه‌هاي پيش از خود، بنا شده است. دريدا گفتمان علوم انساني را ميراث‌‌بر مفاهيمي مي‌داند که با خود نظام‌هاي متافيزيکي را حمل مي‌کنند. در نظر او ما وقتي متوجه اين مهم شديم که به ساختاربودن ساختار انديشيديم. ساختارهاي متافيزيکي همواره در‌بر‌گيرندۀ «پيراموني» هستند که حول يک «مرکز» قوام يافته است و اين مرکز جلوي بازي نامتناهي پيرامون را مي‌گيرد. دريدا با واسازي تقابل مرکز/ پيرامون، بازي را به گفتمان علوم انساني باز فرا مي‌خواند. مرکز، موقعيت ممتاز خويش را از ساختار مي‌گيرد و اين مرکززدايي ما را با ناتماميتي ابدي مواجه مي‌سازد که لازمۀ آن سکونت هميشگي‌مان در ميانه است. ما همواره با تفسيري از تفسيرها سروکار داريم، نه تفسيري از واقعيت.
حسن فتح‌زاده
PDF
ارسطو در Θ3 در مقابل مگاریان که قائل بودند پیش از فعل قوه وجود ندارد و تنها زمانی که چیزی در حال فعلیت است «قادر» است، قوه را از فعل متمایز می‌کند و چهار استدلال در اثبات وجود قوه می‌آورد. ارسطو همچنین صراحتاً قوه را با امکان مربوط می‌سازد. حال در اینجا این سئوال پیش می‌آید که ارسطو چگونه از قوه به امکان عبور کرده است؟ در این مقاله سعی شده است رابطۀ قوه و امکان توضیح داده شود. تحلیل حرکت، ارسطو را به قوه می‌رساند و امکان، مفهوم ملازم قوه است. ارسطو ابتدا قوه را مستقل از امکان توضیح می‌دهد و در نهایت توضیح دیگری از قوه بر اساس مفهومی که ملازم با آن است، یعنی امکان، ارائه می‌دهد. عبارات او در Θ3 و Θ4 می‌تواند این‌گونه تفسیر شود که ارسطو فهمی زمانی از ضرورت، امکان و امتناع دارد. در مقابل در اینجا این‌گونه استدلال شده که تفسیر زمانی از جهات سه‌گانه نمی‌تواند درست باشد و ارسطو تنها تعابیری زمانی از آنها داشته است، بدون آنکه لزوماً بخواهد آنها را به زمان تحویل دهد. علت تعابیر زمانی ارسطو از جهات می‌تواند این باشد که امکان در اینجا در ارتباط با قوه و حرکت طرح شده است.
احمد عسگری
PDF
موریس مرلوپونتی(1961-1908) اساس تفکرش در کتاب پدیدارشناسی ادراک را بر مفهوم «در- جهان – بودن» استوار کرده ‌است. او به تأسی از هوسرل و هیدگر، سعی دارد در خصوص نسبت ما و جهان تأمل کند. یکی از مفاهیم بسیار مهم در اندیشه‌های پدیدارشناسانۀ هوسرل، بازگشت به شیئ است که علم معاصر از آن غافل مانده ‌است و مرلوپونتی سعی دارد با تکیه بر طبیعت و شیئ به تصویر درآمده در آثار سزان، مسئلۀ پدیدارشناسانۀ بازگشت به شیئ و طبیعت را تبیین کند. او می‌کوشد تا نقاشی‌های سزان را حد واسط دو نوع تحویل متمایز یعنی تحویل استعلایی و ذات‌گرا قرار دهد و از این طریق شکاف میان این دو تحویل را پر نماید. تحقیق حاضر به شیوه‌ای پدیدارشناسانه به اهتمام مرلوپونتی در خصوص مفهوم طبیعت، شیئ و رهیافت هنرمندانۀ سزان به این مفاهیم می‌پردازد و سعی دارد تبیین نماید که بنا بر آموزه‌های مرلوپونتی نقاشی‌های سزان چگونه می‌تواند شکاف میان آگاهی و جهان را پرنماید.
نادر شایگان‌فر, پرویز ضیاء شهابی
PDF
سيطرۀ منطق گزاره‌اي بر مشي فلسفيِ ويتگنشتاين اول كه در تعابيري چون تصوير، بازنمايي، تطابق و تناظر رخ مي‌نمايانند از يك سو، و روح حاكم بر جريان تحليلي با درون‌مايه‌هاي علم‌گرا، متافيزيك‌ستيز و منطق‌محورش از ديگر سو، دعويِ تاريخ‌گراييِ ويتگنشتاين و التفات وي به تلقي مرسوم هرمنوتيكي را به چالش مي‌كشند. اين در حالي است كه دلالت‌هاي تاريخي نهفته در رويۀ زمينه‌گرايانۀ ويتگنشتاين دوم در سايه تعابيري چون عرف، بازي، قاعده، فرهنگ و زبان مشترك هستند، كه تاريخ‌گراييِ خفيف وي را موجه مي‌نمايند. در مقابل، تاريخ از اركان كليدي سامانۀ هرمنوتيكي گادامر است، كه ارتباط آن با زمان‌مندي و سنت، بديهي است. در نهايت، باوجود واگراييِ محتواييِ انكارناشدني، تأكيد بر ابعاد زمينه‌گرايي مذكور، تقريب نسبي انديشه‌هاي ويتگنشتاين دوم و گادامر را در اين حوزه، موجب مي‌شود.
محمد رعایت جهرمی
PDF
«حکمت» اصیل نزد سهروردی آن است که بر دریافت‌های شهودی و ذوقی مبتنی باشد. ولی دریافت‌های شهودی، دفعی، بسیط، بیان‌ناپذیر و غیرگزاره‌ای‌اند، حال آنکه مخاطب حکمت اشراق با نظامی فلسفی مواجه است که از تألیف مفاهیم و گزاره‌ها پدید آمده است و دو ویژگی مهم آن تدریجی‌الحصول و تفصیلی بودن است. با این اوصاف چگونه ممکن است معرفتی که فی‌نفسه بیان-ناپذیر است، مبنای معرفتی شود که فی‌ حد ذاته با مفاهیم و گزاره‌ها تقویم می‌شود؟ نگارنده در این مقاله با نگاهی روش‌شناختی به حکمت اشراق سهروردی نشان می‌دهد که حکمتِ بحثی اشراق که توسط او به رشته تحریر درآمده است، چیزی متمایز از معارف شهودی‌اش بوده و دلالتش بر شهودات نیز به نحو مجازی و یا اعتباری است. در حکمت اشراق، عقل در کشف حقیقت ناتوان، ولی در نظام‌سازی مبتنی بر شهودات باطنی، خلّاق و اصیل است. وظیفۀ عقل در این مقام نقّادی، مفهوم‌سازی و نهایتاً انسجام‌بخشی به نظام معرفتی گزاره‌ای است؛ امری که نمی‌توان آن را از شهود انتظار داشت.
محمدتقی جان‌محمدی
PDF